اعتراف

دیگه این دفعه واقعا بهش بگم هوم..؟ دوباره یه کار جدید.. برای اولین بار :)

احوال پرسی

باز هم یه کاری کردم که برام قفل بوده قبلا.. حداقل تو چند سال آخری از زندگی که یادم میاد.. البته به کمک میم. صاد.. دیدم این یه هفته گذشته ر. انگار خیلی حالش خوب نبود.. با خودم فکر کردم که بالاخره یکم برام مهمه.. پس چرا ازش حالشو نپرسم..؟ اگه یه مدت پیش بود اصلا به این نوع مسائل اهمیت نمیدادم.. میدونی..؟

همکلاسی

بالاخره اومد سر کلاس.. دیگه داشتم فکر میکردم اصلا این کلاسو نداره.. اون عقب داشتیم حرف میزدیم قیاسوند دیـ.ـوث گف تو اسمت چی بود..؟ اها نیما فلانی، منفی..! حس کردم اون خوشحال شد.. شاید از اون قضیه طرح 3 هنوز ناراحته :) یا هر چی..!

comfortably numb

قبلا یه چند وقتی اسم اینجا بود: comfortably numb..

سه چهار شب پیش دوباره بعد از چند وقت شروع کردم به پینک فلوید گوش دادن.. میدونی.!؟

و حالا دوباره comfortably numb..

شانس

امروز تو راه دانشکده سه تا صدی نو پیدا کردم.. حس عیدی بودن میده :) پیام گذاشتم تو کانال کراش که اگه از دانشجوهاس بیاد بگیرتش.. اگه از دانشجو نیس نمیدونم چطوری باید صاحبشو پیدا کنم..

هیچ وقت قبل از این پول پیدا نکرده بودم تو خیابون :) وقتی بچه بودم به مامانم گفته بودم من نمیخوام کار کنم.. میرم تو خیابون یه کیف پول پیدا میکنم و باهاش زندگی میکنم :)

از فردا

از فردا دوباره باید درس بخونم به مقدار خیلی زیاد..!

اس ام اس

الف. فوق کـ.ـصخل با گوشی من بش پیام داد.. به ف..! فقط خوشبختانه این یکی سیم کارتمو تو دانشگاه دوسه نفرن که دارن.. البته اینا یکی دوتاشون کافی ان واقعا..! منم فقط بعد واسه جمع کردنش گفتم "ببخشید گوشی دست بچم بود برا خودش پیام میده" :/

بی اهمیت

یه چیزای نسبتا مشمئزی اتفاق افتاد.. ولی مهم نیست :) اهمیت نمیدم واقعا..

گیاه

یه حسی میگه بازم از برخی گیاهان که خدا خلق کرده بهره ببرم :) ولی این نشونه خوبی نیست.. پس حرفشو گوش نمیکنم..

change

از این ترم پایینیه نتونستم شمارشو گیر بیارم.. این طوری که میگه اصلا طرح 3 نیستش.. یعنی احتمالا با هر خفتی که شده یه ده گرفته ازش :)

اما ایتا بهش پیام دادم..! :/ هیچ راه دیگه ای وجود نداره چون..! برامم واقعا مهم نیست.. و این احساس خوبی بهم میده.. احساس تغییر.. ترس و انگزایتی کمتر.. اهمیت دادن کمتر.. و فکر کنم خوشحالی بیشتر نصیبم بشه :)

شب قدر

دیشب.. در واقع باید گفت پریشب.. شب قدر.. رفتیم مسجد دانشگاه.. چون اونجا خیلی شلوغ میشه و جالبه.. رفتیم با جیم. یکی دوکام گل گرفتیم.. من شاید سه تا.. یکم منو گرفت.. بعدش رفتیم با بقیه بچها توی شلوغی.. میخواستم توی چتی یکم مثلا بیشتر بتونم حرف بزنم و اینا.. ببینم چه تاثیری میتونه داشته باشه.. اون طوری که میخواستم نبود.. خوب بودا ولی بازم کافی نبود.. یکی از بچها به اسم میم. یه فامیلی داره به اسم الف.. از دانشگاه آزاده.. اومد باهامون.. از اینا که خیلی دنبال دخترن و این داستانا.. من تو چتی هی میگفتم عــه عسلــه..! عسل همکلاسی یه سری از این بچه هاس.. همرو شبیه اون میدیدم..! بعد این الف. بهم گفت بیا بریم خب با یکی حرف بزنیم و شماره شونو بگیریم و این داستانا.. هی من میگفتم نه با تو نمیخوام بیام هی دست منو میکشید میبرد یه سمتی.. آخرش رفت به دو نفر گفت دوست من از شما خوشش اومده..! اصلا من اینا رو ندیده بودم..! اونام گفتن باشه بگو بیاد.. جمع شده بودن دورم که برو و این داستانا.. من میگفتم اینا کی ان آخه چرا رفتی بهشون اینو گفتی.. میگفتن نه چرا میترسی.. داره اوکی میشه چرا نمیری منتظرته.. آخرشم نرفتم.. به نظرم خیلی مسخره بود همچین چیزی..! هر چند که خوشگل به نظر میومد.. اما بعدش پشیمون شدم.. چون واقعا اون موقع احساس خجالت داشتم..! باید میرفتم خیلی راحت بهشون میگفتم این الف. اومده کـ.ـسشعر گفته و اینا.. البته اون چیزی که توی خونم بود تاثیر خیلی زیادی داشت.. با این که نسبتا پایین اومده بودم ولی یه سری احساساتم بیشتر از حد معمول شده بودن و همین باعث شده بود نتونم درست فکر کنم.. اما در هر صورت اینو به عنوان یه تجربه خوب میتونم سیوش کنم.. دیشب طور دیگه ای، به حالت نسبتا راحتی، به آدمای اونجا نگاه میکردم.. بدون اون اضطرابی که تقریبا همیشه وقتی که وارد یه جمع جدید میشم باهامه.. اصن گلو بخاطر همینه که دوسش دارم :)

حذف

قرار بود چیزای منفی ننویسم.. پس سه تا پست آخرو حذف کردم.. به این امید که وایبای بهتری جذب کنم..

آدمی که گربه است

دوست دارم کسی باشه که باهاش حرف بزنم.. همه حرفامو.. اما برام سخته که بخوام وارد دایره کوچیکه ی یکی بشم یا اینکه یکیو وارد مال خودم بکنم.. اگه بخوام راستشو بگم دقیقا نمیدونم چطوری این کارو باید کرد..! تجربه ای که کسب کردم در واقع این بخش اولش خیلی ساده بود.. فقط رفتم یه پیشنهاد دادم و شد..! خب.. حالا فرض کنیم که باید برم دنبال قضیه و همین کارو بکنم مثلا.. اما آیا من واقعا تمایل به انجامش دارم..؟ نه..! چون که اعتماد به نفسشو ندارم یا از نه شنیدن میترسم..؟ نه.. پس مساله چیه..؟ من حوصله کلنجار رفتن ندارم.. من همیشه خیلی راحت فقط پیچوندم آدمایی رو که نمیخواستم باهاشون باشم.. اما تو این نوع ارتباط نمیشه همچین کارایی کرد.. درست نیست.. و خب خیلی زود تموم میشه :) در واقع من یکیو میخوام که فقط وقتایی که من دلم گرفته بود بیاد یکم همدیگرو بغل کنیم من احساس نکنم که تنها نیستم و بعد بره چیزی نگه تا دفعه بعد که من حالم گرفته بود :) در واقع من "زید" و این داستانا و کـ.ـصشرا نمیخوام.. واقعا نظرم اینه که کارم با یه گربه ای چیزی ام راه میوفته..! همدیگه رو بغل کنیم ولی اون هیچی نگه.. چون من چیزای زیادی نیس که بخوام بگم.. میدونی..؟ اصلا حرف نزدن خیلی کمتر اذیتم میکنه تا زیادتر از ظرفیتم حرف زدن.. بعضی وقتا بهش یه کتابی چیزی هدیه بدم و اون فقط بگیرتش.. حتی اگه اصلا سواد نداره..! مثل گربه ای که فقط بهش غذاشو میدی.. همین..! و حالا که واقعا با خودم خیلی دقیق نشستم فکر کردم که چی میخوام این جمله توی ذهنم به وجود اومده که شایدم بشه مثلا همچین شخصیو پیدا کرد..! از ویژگی های دیگه اش اینکه اون اصلا یه پارتنر دیگه ای داشته باشه..! اما من نمیخوام درباره اش چیزی بدونم.. چون واقعا کنجاو نیستم..! فقط بدونم که خب آره یه یارویی ام هست..! اونم از من حالمو نپرسه.. چون شدیدا باور دارم که وقتی حالم خوب نباشه کسی نمیتونه خوبش کنه و من به حرف هیچ کس گوش نمیدم غیر از خودم.. اونم از من توقع اینکه حالشو بپرسم نداشته باشه.. شاید طبق عادت بهش بگم خوبی..؟ اون فقط بگه آره.. حتی میتونم حرفاشو بشنوم.. درباره هرچیزی که هست.. اما فقط میشنوم.. گوش نمیدم.. انتظار اظهار نظر هم نباید داشته باشه.. اون هم همین کارو اگه برام بکنه خوبه..! میخوام یه جورایی واقعا همچین شخصیتی رو آرزو کنم..

خوش گذشتن

تقریبا سه ماهی خواهم بود اینجا.. امیدوارم که علاوه بر این که تلاش زیادی میکنم خوش هم بگذره.. حالا به هر شکل و صورتی :)

احوالات

اومدم دانشگاه.. اتفاق خاصی نیست.. از چهرم مشخصه که یکم چاق شدم و این خوبه :) هدفی بود که به مقدار مناسبی بهش رسیدم.. فردا ساعت 8 صبح باید برم کلاس.. واسه طرح 5 تو عید هیچ کاری انجام ندادم.. ولی خب وقت زیاده.. از دستاوردای تلاشام برای طرح نهایی ام میتونم استفاده کنم واسش :) بسیار لذت خواهم برد از اینکه کسی غیر از من و البته نون که باهم این برنامه رو ریختیم گرسهاپر بلد نیست.. این سطح منو خیلی بالا میبره.. طرحای منو چشم گیر میکنه.. خیالمو راحت میکنه.. حس خوبی بهم میده :)

آسایش

اولش فک کردم امروز روزیه که توش اصلا از آسایش خبری نیست.. رفتم بیرون که یکی دوتا چیز بخرم.. سه نفرو دیدم که خیلی شبیهش بودن.. میتونستن خودش باشن.. مخصوصا سومی.. و خیلی مطمئن نیستم که سومی واقعا خودش نبود.. حتی صورتش تو اون نیم نگاهی که دیدم خیلی شبیه بود.. اما موهای فرتر و روشن تر و استایل لباس متفاوت.. فهمیدم هنوز با دیدنش استرس میگیرم.. هرچند درباره علتش مطمئن نیستم چون دوست داشتن نمیتونه باشه.. در واقع دلم میخواد نبینمش ولی اگه ببینم دوس دارم ببینم در چه حالیه.. بعد حداقل سه نفر دیگه ام دیدم که میتونستن جای اون باشن.. بار اولی ام که دیدمش فهمیدم از اون مدلاس که مثلشون زیاده.. میدونی..؟ یعنی ویژگی خیلی خاصی توی ظاهرش نیست.. اما خب چه میشه کرد که حس به خصوصی بهش دارم..
بعد یکی از بچهای دانشکده رو دیدم.. فک کنم ترم پایینی خودمون باشه.. بعد توی شریعتی یکی از توی ماشین یه صدای خاصی دراورد، تو مایه های پرنده یا میمونی چیزی.. توی کاشانی ام دیدمش که داشت بر میگشت و دوباره صدا دراورد.. این دفعه هویاه..! اینا به تنهایی چیزای رو مخی ان.. ولی وقتی هرسه تاشونو کنار هم میذارم میتونم یه نتیجه جالبی ازشون بگیرم..
کسی که تک نیست و خیلیا مثلشن، خیلیا میتونن به جای اون باشن.. کسی که این جا میتونی ببینی یا توی یه شهر دیگه.. و کسی که میتونی دوبار ببینیش.. میدونی..؟

ladybug

با مشقت نسبتا فراوان بخاطر کرک و فایروال و البته فیلترینگ تونستم Ladybug رو نصب کنم..! و البته چیزی که الان در نتیجه میبینم کمپوننت های متعدد و همچنین سنگینه :) ولی خب مشکلی نیست.. بخاطر جذابیت زیادش حتما باهاش بیشتر آشنا میشم و به جاهای خوبی میرسم باهاش..!

better than you think

اونجایی که توی فرندز مونیکا توی فصل 5 قسمت 3 به چندلر میگه:

I think you are better than you think you are.

خیلی نکته مهمیه درباره چندلر..!

دوغ

باید خیلی حواسم باشه تو عمرم اصلا سردی نخورم.. مخصوصا دوغ.. به یه فاک خاصی میده آدمو..!

سه ماه

وقتی جمعه از این جا برم.. حدود سه ماه بر نمیگردم.. قبلا همیشه فکر کنم قبل از اینکه 2 ماه بشه برگشتم.. ولی این بار دلیلی نداره که زود تر برگردم.. اینطوری نیست که بگم اینجا رو دوست ندارم و میخوام همون همدان بمونم، ولی واقعا امیدوارم دلیلی هم پیدا نشه برای زود تر از موعد برگشتن.. چون معمولا قبلا اینطوری بوده که یه چیزی پیش میاد که باعث میشه دلم بگیره و بخاطر اون برمیگردم شهر خودم.. میدونی.!؟
راستی این بار وقتی برگردم دیگه کارشناسیم تموم شده :) شاید فقط یه بار دیگه اواخر تابستون برم دانشگاه برای ارائه پروژه و این داستانا.. اما اون حساب نمیشه دیگه..

حس

همیشه، البته بهتره بگیم از یه جایی به بعد.. در خودم یه ویژگی خوب دیدم.. اینکه الکی یا از روی ظاهر، از کسی خوشم نمیاد.. به هیچ کس حس اضافه ای پیدا نمیکنم.. میدونی..؟

اما با این حال.. اگه موردش پیش بیاد.. اگه با کسی وارد رابطه ای بشم.. واقعا همه چیز واسم تغییر میکنه.. یادم میاد روزی رو که یه مسیری رو رفتم.. کسی رو دیدم.. خوشم نیومد ازش آنچنان..! اما یکم که گذشت اون برام تبدیل به قشنگ ترین و بهترین شد.. اون واسم رفت یه طرف و کل دنیا هم یه طرف..! حالا اون روزا همه خاطره شدن.. میدونی..؟

zhu xudan

آخه چقدر خوشگلن این شرقیا.. و واقعا بی سلیقه اس هر کی میگه نه..!
zhu xudan در cute programmer 2021

Free p..n

Woman pizza delivery guy comes over, gives me the pizza, takes the money and leaves!
What, no "nice apartment, bet the bedrooms are huge?"
No, nothing!
You know what? We have to turn off the porn.
I think you're right.

friends, S4, E17

نمیدونم این فصل 4 خیلی حق شده یا اینکه من تازگیا خیلی با دقت دارم میبینمش سریالو..! این چیزیه که اکثر مردم قبولش ندارن.. ولی درسته.. حالا به هر دلیلی که داره..

باهوش

از خودم پرسیدم که.. اون باهوش حساب میشه یعنی..؟ کمی بهتره از خیلیا ولی بازم نه..!

جدیدا حس میکنم آیکیو خیلی پارامتر تاثیرگذاریه توی آدما.. خیلی زیاد.. اینکه چقدر عاقل بودن و منطق و هوش توی رفتاراشون دیده میشه.. چقدر بیشتر از این که حرف بزنن گوش میدن..؟ چقدر سکوت میکنن..؟ چقدر قبل اینکه حرفی بزنن یا کاری بکنن تامل میکنن..؟ چقدر از تصمیمای غیرضروری اجتناب میکنن..؟ چقدر از همهمه و هیاهو فاصله میگیرن..؟ چقدر تلاش میکنن همه ی خودشونو به بقیه نشون ندن..؟ چقدر تلاش میکنن تغییر کنن..؟ چقدر به مغزشون فشار میارن..؟

الف شین

اصلا انتظارشو نداشتم که زنگ بزنه.. تقریبا یه سالی بود ازش خبری نداشتم.. میگه یادم افتاد بهت و این داستانا.. بعدش گف چخبر از ف..؟ همون ف. ای که قبلا زیاد بهش اشاره کردم.. میگه پروفایلشو ندیدی..؟ و این صحبتا و داستانا.. و من درباره این قضیه پروفایل کنجکاو شدم ولی نمیدونم چیه داستان..! کلا تنها نکته ی صحبتش همین بود که خوشبختانه من نمیتونم پروفایل یا چیزی ازش ببینم..!

یاد گرفتن

وقتی در حال یاد گرفتن یه چیزی ام که دوسش دارم حس خیلی خوبی پیدا میکنم.. هر چی بیشتر یاد میگیرم اون حس خوب بیشتر میشه.. انگار از خودم راضی و راضی تر میشم :)

دوست قدیمی

بعد از مدت ها م. غ. رو دیدمش امشب.. چند وقت پیشا زنگ زده بود گفت بیا ببینیم همو و این داستانا.. منم چند روز پیش بهش زنگ زدم و نهایتا امشب که اومده بود اینجا رفتیم یه ساعتی باهم حرف زدیم.. با این نتیجه گیری کلی که بیرون زدن از این شهر باید اولین اولویتمون باشه.. تا این جاییم لذت بردن از زندگی کار سختی خواهد بود..!

کارما

وقتی با خیانت به یه رابطه دیگه، رابطه ما شروع بشه.. رابطه ما هم با خیانت تموم میشه..!
میدونی..؟

اوایل

خیلی شوق دارم درباره اش.. فعلا اوایلشه و ساده است.. ولی به جاهای بهتر هم میرسه :) با تشکر از Robert McNeel و Gediminas Kirdeikis و دیگران..!

chester? whatever

- what is your boyfriend name? chester?
- no, it's chandler.
- whatever. Hahaha!

"friends, S4, E13"

Lund

دوره ای که دارم میبینم یه وبینار بوده برای دانشجوهای دانشگاه Lund سوئد..! جزو 100 دانشگاه برتر دنیا.. کاش واقعا یه روز پام به همچین جاهایی باز بشه :)

الف.

امیدوارم حالش خوب باشه.. خوشحال باشه.. احساس ناکافی بودن نکنه.. به ادمای اشتباه اعتماد نکنه.. و خیلی موفق باشه و به چیزی که میخواد برسه.. همچنین امیدوارم از من خاطره ی خوبی تو ذهنش بمونه :)

chronicle

من وقتی chronicle رو دیدم چند وقت پیشا.. خیلی حس خوبی بهم داد.. کانسپتش خیلی متافیزیکیه.. از هزاران سال پیش مردم یه همچین چیزایی رو توی ذهنشون داشتن.. در کل حس خیلی قشنگی میده.. و دیشب یه همچین خوابی دیدم :) گرچه شاید برای یکی به سن من یکمی بچه گانه باشه.. اما بعید میدونم..

تبریک ضایع.!؟

واقعا دوس دارم به ر. پیام بدم به بهونه یکی از کارای طرح 5، و سال نو رو بهش تبریک بگم..! ولی از اون جایی که احتمالا یکم ضایع میشه، این کارو نمیکنم.. من تو گروه کلاس تبریک گفته بودم ولی خب اون توی گروه نیست..!

خوش شانس

از دم خونه سهند که رد میشدم دیدمش.. چقد واقعا این خوش شانس بوده و هست..!

تنهایی

میترسم تنهایی گل بزنم..! حالش که به تو جمع بودنه درست.. ولی میترسم کسی نباشه کلا فازم بد بشه..

Am i stuck?

آیا من خودم برای خودم یه جور باتلاق درست کردم..؟ باتلاقی که منو خیلی وقته توی خودش نگه داشته..؟ و شاید هر چی میگذره این عمیق تر میشه و بیرون اومدن ازش سخت تر میشه..؟

عاقل

هر چی آدم بیشتر از مغزش استفاده میکنه عاقل تر میشه و کمتر کارای احمقانه انجام میده.. کمتر به خودش و دیگران آسیب میزنه.. کمتر کمرشو ملاک تصمیم گیری و اعمالش قرار میده.. متاسفانه تو چند وقت اخیر مستقیم و غیرمستقیم با افرادی آشنا شدم که خیلی کم از مغزشون استفاده میکردن..! و گویا اینا کلا تو یه دنیای دیگه ای ان.. نمیدونم چی باید گفت..

لاشی

با وجود همه چیزایی که امروز گفتم.. ولی وقتی یه نفر یه چیزی میگه یا میخواد که یکم مثلا نیاز هست که بهش فکر کنم یا یکم اذیتم ممکنه بکنه یه جورایی.. اون موقعست که من واقعا خیلی حس خوبی پیدا میکنم با پیچوندن طرف یا جوابشو ندادن و این داستانا..! خیلی وقتا مساله خیلی مهمی ام نیست.. فقط باید با هم درباره اش صحبت کنیم.. ولی من حتی حوصله توضیح دادن و اینا ندارم.. این اسمش لاشی بازیه یا چی..؟

جایگزین

وقتی یه افکاری ذهنتو آزاد میده.. باید یه فکر جایگزین همیشه توی جیبت داشته باشی.. که بتونی خودتو باهاش آروم کنی.. اما وقتی اون موضوعی که قبلا آرامشت بوده حالا خودش به آزار تبدیل شده، خیلی سخته یه جایگزین براش پیدا کنی.. چون مغزت عادت کرده هی هر چی که شد بره سراغ اون.. میدونی..؟

خشک

آیا من حتی وقتی که قصدشو ندارم هم خشک حرف میزنم و رفتار میکنم..؟ شاید باید یه تغییراتی بدم..

معده

معدم داره میترکه.. میخوام بالا بیارم.. اما امیدوارم که به وزن دلخواهم برسم :) چرا انقدر چاق شدن باید واسه من سخت باشه..؟

گل

شیطونه میگه گله رو رول کنم و بشینم مث خر گریه کنم..!

خودم

میگه بیست دقیقه دیگه میرسیم.. من مثلا موندم خونه که درس بخونم..! تو این تایمی که اونا تو راه بودن که من هیچی نخوندم..! خب اگه رفته بودم بیست دقیقه دیگه میرسیدم و بعدش میتونستم همون جا تو لپتاپم درس بخونم..

من همیشه تو زندگیم خیلی گلایه مند بودم.. مثلا چند وقت پیش یه جورایی قبطه میخوردم به فلانی که رفته بوده شیراز..! حس میکنم انگار خودم نمیخوام که شاد باشم.. مردم منو دعوت میکنن که باهاشون برم بیرون.. دعوتم کردن به تولداشون.. میخوان که باهام حرف بزنن.. ولی این خودم بودم که همیشه مقاومت کردم و مانع شدم..! حتی من جواب سلام خیلیا رو با سردی دادم، یه طوری که بعضی وقتا اصلا نشنیدن..! این خودمم که انرژیمو تلف میکنم و به خودم آسیب میزنم.. :/

تنها

صبح مامان باز ازم پرسید که نمیای..؟ گفتم نه.. پس راه افتادن رفتن شیراز.. الان ساعت هنوز 2 ام نشده.. و من خیلی احساس تنهایی میکنم.. قبلا همیشه بالاخره یه نفر بوده.. یه نفر که تو همچین موقعیتی باهاش حرف بزنم.. یا حداقل بدونم که بالاخره وجود داره..! الان ولی مطلقا هیچ کی نیست.. حتی مامان بزرگم اینا هم رفتن شمال.. دیگه آیدا هم نیستش.. یه روزایی خیلی به هم نزدیک بودیم.. هم قلبامون هم جسمامون.. جسممون نزدیکه، البته اگه اونم نرفته باشه مسافرت..! ولی دیگه ارتباطی با هم نداریم.. و این خیلی منو میترسونه چون احتمال اینکه تو این محله ببینمش خیلی خیلی زیاده..! بگذریم.. حتی کسی رو ندارم که بهش پیام بدم.. همیشه از آدما فرار کردم تو این چند سال گذشته.. و الان گویا موفق تر از این دیگه نمیتونم باشم..!

عید دیدنی

رفتیم خونه باباجون.. فکر نمیکردم انقدر زیاد گذشته باشه ولی شاید حدود یه سال بود نرفته بودم خونه شون..! چندان خوش نگذشت ولی خب بد هم نبود.. یه تایم قابل توجهشو من رفتم تو یه اتاق خالی و یه ساعت از آموزش گرسهاپرو نگاه کردم.. یکی دو قسمت هم فرندز دیدم :)