how to buy a friend

14 ثانیه از قسمت 2:

Link :)

اما این سریال خنده داری نیست.. یه مینی سریال معماگونه جالب با بازی shin seung ho.. اشاراتی به شعر و هنر.. مضمون چشم بستن روی همه چیز برای رسیدن به اهداف.. و پافشاری روی قدرت خاطرات..
پسری که برای همگروه بودن با کسی که دوستش داشت، شاعر شد.. پسری که به خاطر دوست از دست رفته کارش به بازداشتگاه کشید.. و پسر دیگه ای که برای رسیدن به هدف هاش حاضر شد دوست قدیمیشو تا نزدیک مرگ ببره..
"من فقط آرزو میکردم ما بتونیم به همدیگه نگاه کنیم، یه ذره طولانی تر، یکم صمیمانه تر، یه ذره مهربون تر.."

صبح

صبح که خورشید بالا میاد.. وقتی هنوز به وسط آسمون نرسیده و ظهر نشده... بازتاب نور خورشید تو اجسام عمودی دیده میشه.. مثل دیوارای بلند و سفید.. نور خورشید در طول ساعات قبل از ظهر رنگ سردی داره و حس تازگی رو به همه چیز القا میکنه.. دمای هوا از خنک ترین حالتش داره سیر صعوری رو طی میکنه که به گرمای بعد از ظهر برسه.. صبح ها همه چیز خاص و قشنگه..
ولی ما صبحا یا مدرسه ایم، یا دانشگاه، یا سر کار.. یا اگه هیچ کدوم از اینا نباشه خوابیم..!

تعادل

مهربون باش اما اجازه نده ازت سواستفاده کنن..
اعتماد کن اما گول نخور..
قانع باش اما از پیشرفت خودت دست نکش..

بهش میگن تعادل..!

وسط یا بالا

دو راه وجود داره.. یکی میانه روی و یکی بلند پروازی..!
کسایی که موافق میانه روی ان و بهش رسیدن از وضعیت خودشون پشیمون نیستن و ناله نمیکنن.. کسایی که ناله میکنن اون بلند پروازایی ان که به رویاهاشون نرسیدن.. ولی رسیدن به آرزو های بزرگ هم حس دوست داشتنی ایه..!

حرف

من خودمو میشناسم.. میدونم کی ام و چه شخصیتی دارم و چه علایقی دارم و از چی بدم میاد.. شاید قبلا شناختم کامل نبوده ولی بالاخره یه چیزایی بوده..
اما از یه مرحله ای از زندگیم به بعد یه حرفایی رو شنیدم.. حرف هایی که درباره من بودن ولی خیلی باهاشون غریبه بودم. جمله هایی که برای توصیف یا انتقاد از من زده میشدن خودم ولی اکثرشونو قبول نداشتم.. عده زیادی بودن که به نظر میرسید مثل هم فکر میکنن ولی به خاطر اون یه عده دیگه که چنین حرفایی نمیزدن حرفای گروه اولو جدی نمیگرفتم.. گروه دوم تبدیل میشدن به دوستام.. یا اینکه گاهی با کسی از گروه اول نزدیک میشدم و رفتارش رو تغییر میداد..
از وقتی یادم میاد هرگز به این حرف ها گوش نکردم و برام مهم نبوده، اصلا بی معنی بوده..! شاید فکر میکردم اینا شوخیه، یا اینکه بالاخره یه روزی تموم میشن.. 
ولی بعدا دیدم کسایی دارن این حرفا رو میزنن که شوخی ای باهاشون ندارم..
بعدا دیدم این حرف ها علیرغم گذر زمان همچنان تکرار میشن..
بعضی هاشون دلیل هایی دارن که میدونم چی بوده، اینا قابل درک و تصحیح هستن.. بعضی هاشون عمومی ان و ممکنه خیلی ها باهاشون سر و کار داشته باشن، که یه جورایی غیرقابل اجتناب ان و کم اهمیت.. اما یه دسته دیگه ای هم هست که کمی خاص تره.. این دسته برام گنگه و خیلی دربارش نمیدونم.. چون همیشه از فاصله های دور تر میاد، از آدمای دور تر، کسایی که حتی اسمشونو نمیدونم.. 
و حالا با کنار هم گذاشتن مثال های این حالت سوم حس میکنم واقعا یه چیزی یه طور خاصیه که باعث میشه این حرف ها به وجود بیان..
برام سواله که به چشم کسایی که من واقعی رو نمیشناسن چه طور به نظر میام..
البته میدونم که همه این حرف ها هرچند پرتکرار باشن یا از چیزهای خاصی نشأت گرفته باشن، در هر صورت قضاوتن و ادم های با فرهنگ کسی رو قضاوت نمیکنن و من اهمیتی به این دسته از آدما نمیدم.. ولی باز هم کنجکاوم منشا رو بشناسم..

من شاید دوست داشته باشم بعضی چیزا رو با دقت و ظرافت انجام بدم.. از خاک و خول و آفتاب دوری کنم.. نذارم ریش و سیبیلم دیده بشه و هرروز بزنمشون.. شاید ابروهام نازک باشه و گاهی کمی دستی بهشون بکشم.. لاغر و جمع و جور باشم..! موهای رو دستمو دوست نداشته باشم.. مظلوم یا کم تر از سنم به نظر بیام.. به سختی عصبانی بشم یا بهم بر بخوره.. مغرور نباشم.. روحیه لطیفی داشته باشم.. به جای هر فیلم و سریالی، فقط کی دراما دوست داشته باشم.. از به کار بردن فحش موقع حرف زدن با دوستا خوشم نیاد.. و چیزای دیگه ای شاید باشه که الان به ذهنم نمیرسه..
اما به نظرم اینا هر چقدرم که دوست نداشتنی باشن، ولی بد یا نادرست هم نیستن.. و دلیلی برای اینکه کسی یه فکرایی بخواد با خودش بکنه نیست..

در هر صورت فکر نکنم بخوام خودمو تغییر بدم، چون سلیقه و شخصیت من همین طوریه.. حتی اگه کمی ناهنجار به نظر بیاد یا واقعا باشه..! حرف و اختلاط هایی که آدما با همدیگه میکنن و حتی به خودم نمیگن اونقدر جدی نیست که بخوام بخاطرش یه تغییری ایجاد کنم.. ولی در هر صورت این داستان هرچند وقت یه بار گیجم میکنه..

پ.ن: هم راستا با پست 245 (فضول)

موج نوازشی ای گرداب

کوهساران مرا پر کن، ای طنین فراموشی!
نفرین به زیبایی- آب تاریک خروشان - که هست مرا
فرو پیچد و برد!
تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا گرفت.
ترا یافتم، آسمان ها را پی بردم.
ترا یافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم.
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا در هم شد.
تپیدی: شیره گل بگردش آمد.
بیدار شدی: جهان سر برداشت، جوی از جا جهید.
براه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد.
در کف تست رشته دگرگونی.
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده: فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم، ای بزرگ، ای تابان!
سر برزن، شب زیست را در هم ریز، ستاره دیگر خاک!
جلوه ای، ای برون از دید!
از بیکران تو می ترسم ، ای دوست! موج نوازشی.

سهراب سپهری

سردمه

نمیدونم چرا اینقدر سردمه..؟
گاهی سطح پوستم میخواد بسوزه از داغی سطح گرم، ولی بازم از سرما میلرزم..!
قبلا همیشه برعکس بود، هیچ وقت سردم نمیشد.. منفی ده درجه با پیرهن..!
:(

راز

کسی که از حرف و رازایی که خودم بهش گفتم بر علیهم استفاده میکنه،
هیچی نیس جز یه احمقی که نتونسته خودش ازم یه نقطه ضعف بگیره.. 
منم که از حرف دلمو زدن نباید پشیمون بشم.. همیشه که نمیشه گارد گرفت.. گاهی هم باید فکر نکرده چیزی گفت..!

مایه مباهات

وی کسیست که مایه مباهات و ذوق شخص یا اشخاص دیگری میتواند باشد.. مدتیست با این معیار به اشخاص مینگرم..!
این گزاره برای من هم میتواند صدق کند؟

شادترین

چرا حتی تو شادترین آهنگایی که از قبل دارم یه غم خاصی هست؟
چون من قبلا غمگین بودم؟

چه تو چه یه نفر دیگه

طرف خیلی ذوق خودشو میکرد. میگفت فلانی دوستم وقتی که من اون طرفا در دسترسش نیستم، خیلی دلش برام تنگ میشه میره پیش داداشم با اون حرف میزنه..
اینحوری میخواست هم از خودش تعریف کرده باشه و هم بگه ما خعلی رفیقای خوبی هستیم. من که در واکنش لحظه ای به این جور حرفا فقط میتونم سرمو تکون بدم و بگم هوم و درواقع فکرم یه جای دیگه ای باشه.. ولی اگه قرار باشه ازش نتیجه گیری کنم، میتونم بگم آدم نیاز داره حرفاشو به نزدیک ترین کسی که اطرافش پیدا میشه بزنه..
چه اون به تو وقتی تو اون طرفا هستی.. چه اون به داداشت وقتی تو اون طرفا نیستی.. چه تو به من وقتی تو پیش دوستت نیستی.. چه من به یه شخص دیگه وقتی اون در حال حاضر صمیمی ترین کسیه که اون دوروبرا میشناسم.. چون اگه این کارو نکنی سخت میگذره.. باید حرفتو بزنی با اینکه خیلی مهم نیست.. با اینکه فراموش میشه.. حتی شاید همون لحظه تعریف کردنت هم یه گوش طرف در باشه یه گوشش دروازه..! 
ولی معنیش این نیست که تو خیلی خاصی.. حتی برای دوستت هم خاص نیستی.. چون اگه بودی نمیرفت سروقت یه نفر دیگه..! مث اینه که یکی بگه شوهرم خیلی دوسم داره.. وقتی من نیستم از بس دلش برام تنگ میشه شب میره پیش آبجیم..! :/

قربانی مقصره

یه بار تو مدرسه جریانی پیش اومده بود که من قربانی به حساب میومدم.. یه آدم حقیر با عنوان معاون که حتی هیچ وقت فامیلیش رو هم یاد نگرفتم بهم گفت مقصر خودتی و هیچ کاری برام نکرد..!
یکی دو سال بعد، وقتی اون دیگه معاون مدرسه من نبود، خبر اومد که فلانی دخترش از سرطان مرده.. خیلی خوشحال شدم، و بعد از چند سال هنوزم خوشحالم.. چون قربانی مقصره، قربانی بیماری.. و نباید هیچ واکنش معناداری نشون داد..!

مکالمه

توی ذهنم "این" از "اون" میپرسه: واقعا میتونی؟ میتونی از پسش بر بیای؟
اون میگه: نمیدونم.. واقعا مطمئن نیستم ولی خیلی دلم میخواد.
این: پس فعلا استارتشو بزن و بعد ببین چی پیش می آد.
- اگه نشه چی؟ اگه تلاشام بی ثمر هدر برن..؟
- در هر صورت تهش مرگه. یه جور هدررفتن..!

تفاوت اهداف

فهمیده ام که تفاوت در اهداف و افکار، تا چه اندازه در اعمال نمود میکند. وقتی هدف و طرز فکر دو شخص مثل هم نیست، فهم دلیل رفتار یکی در نزد دیگری هم، ممکن نمیشود. حتی وقتی منطق ذهن یک نفر را نمیدانیم ممکن است گمان کنیم او دیوانه است. در واقع همه دیوانه های دنیا به همین شکل تشخیص داده شده اند. کسانی که یک طورهای دیگری فکر میکنند..

ASCII vs ANSI

ASCII (American Standard Code for Information Interchange) is a 7-bit character set that contains characters from 0 to 127. The generic term ANSI (American National Standards Institute) is used for 8-bit character sets.

دلم میخواد

میدونی چی دلم میخواد؟
دلم میخواد یه روز کامل رو بدون کوچک ترین مشغله فکری داشته باشم.. 

امروز دلم اینو میخواد.. چون از صبح فکرم خیلی مشغول بوده..!

بعدا

گاهی باید یکم به مسائلی که دربارشون مطمئن نیستی زمان بدی و بذاری با روند خودشون جلو برن.. بعدا که وضعیتش مشخص تر شد بهش بپردازی..
صبر نکردن گاهی فقط ذهنتو مغشوش میکنه..!

حماقت انسان

تنها دو چیز بی نهایت هستند. کائنات و حماقت انسان، البته من در مورد کائنات مطمئن نیستم..!

البرت انیشتین

سخت نیست

نمیدونم بعضیا دنیاشون خیلی کوچیکه؟
یا دلشون خیلی خجستس؟
یا خیلی اسکلن؟

چون تک بعدی ان؟ شاید..
چون هنوز بزرگ نشدن؟ شاید..
چون آیکیوشون پایینه؟ شاید..

چرا انقدر گیر به یه چیز کم اهمیت میدن بعضیا؟ انقدر توش غرق میشن.. وقت تلف میکنن.. نمیتونن ازش عبور کنن.. دست و پا میزنن.. ضایه میکنن.. پشیمونی به بار میارن.. در صورتی که گذشتن ازش اونقدرام واقعا سخت نیست..!

دژاوو

دژاوو یعنی یه جایی یا یه چیزی رو با همه جدید بودنش، فکر کنی قبلا دیدی..!

گذشته

تو گذشته یه روزای نفس گیری بود قبلا.. روزایی که استرس و خستگی به همراه داشتن.. که دوست داشتم بگذرن و خاطره بشن.. اون روزا رد شدن و رفتن.. خاطره شدن.. خاطره هایی که خیلی کم پیش میاد یاداوریشون تلخ باشه.. اکثرا یه حس خوبی دارن.. حس اینکه یه موانعی رو پشت سر گذاشته باشم.. گاهی بعد از یاداوری اون خاطرات یه آهی از دهنم بیرون میاد.. البته این آه کشیدن چیزیه مثل اینکه بخوام بگم خیالم راحت شد..! راحت از این که اون روزای رفته هرگز برنمیگردن..
اون اوقات برای من درسایی دارن.. یاد گرفتم که زیاد حرص و جوش نخورم.. که سعی کنم به هر چیزی ارزش ندم.. که چطوری حالمو خوب کنم..!

تصویر گنگ 2

بچه که بودم یبار تو راه پله یه هتلی یه تابلو خیلی خاص دیدم.. دقیقا یادم نیست چی بود، فقط حس میکنم شاید یه چهره توش بوده..!
و به نظرم راهرو تاریک بود یا یه رنگای تیره ای توش بود.. ولی خیلی نمیتونم خوب تصورش کنم.. بخاطر همین خیلی درگیرش نشدم..!

یه چیزی تو این مایه ها..