این خاطره کذائی رو واسه چن نفر تعریف کردم.. و تونستم بلخره باهاش کنار بیام.. ولی اینجا هم مینویسمش که فراموش نکنم ادما چقد میتونن تغییر کنن..!
#
صبح با عجله و بی قراری عجیبی دم در خوابگاه منتظر همکلاسیم بودم که بیاد با هم بریم.. شیش هفت دقیقه دیر کرده بود.. ولی با خودم فکر کردم که دیرمون نمیشه.. اومد.. توی راه با خودم ارزو کردم که اتفاقات بدی نیوفته.. بلخره رسیدیم به جایی که باید منتظر استاد میشدیم.. اونروز صبح باید میرفتیم مسجد جامع همدان توی خیابان اکباتان و منتظر استاد میشدیم تا بیاد مارو ببره بازار سرپوشیده قیصریه که مربوط به فرش فروش ها هستش، تا اونجا کروکی بکشیم..
اونجا من زیاد وارد جمع نشدم.. گرچه تو این مدت اخیر که وارد دانشگاه شده بودم به خاطر حس دوست داشتن مبهمی که تو ذهنم به وجود اومده بود و البته به خاطر شخصیت درونگرایی که دارم هیچ وقت زیاد توی جمع کلاسمون قاطی نشدم.. از دور که بهش نگاه کردم متوجه شدم این طرفو نگاه نمیکنه و حتی شاید پشت میکنه به جایی که من ایستادم.. واسه اینکه بتونم یکمی با این اتفاقاتی که داشت شکل میگرفت کنار بیام به لئو ی عزیز پیام دادم و چیزایی که دیده بودمو نوشتم.. تا اینکه بلخره استاد اومد.. من جلو تر از همه سعی میکردم راه برم و فاصله کمی با استاد داشتم.. دلیلش این بود که نگاهم به نگاهش برخورد نکنه.. وقتی رسیدیم، همه به توضیحات استاد گوش میدادن ولی من استرس خاصی داشتم و حتی نمیدونستم باید به چی فکر کنم..! موقع پیدا کردن زاویه و محل مناسب برای کشیدن بازار فاصله مو باهاش حفظ کردم و اصلا تو دید همدیگه نبودیم.. تا این که استاد گفت آقای "فلانی".. وقتی بهش رسیدم گفت دنبالم بیا و سینی چایی رو که بهت میدن بیر به بچه ها برسون.. سینی رو گرفتم و بخاطر اینکه با خودم فکر میکردم این بهانه خوبیه که اونو از نزدیک ببینم تصمیم گرفتم خودم سینی رو بگیرم جلوی بچه ها تا چای بردارن.. اون جزو اخرین نفراتی بود که قرار بود بهش برسم.. وقتی رسیدم کنارش سرشو چرخوند از اون طرف.. اون نشسته بود روی صندلی و من ایستاده بودم.. اخم و حالت صورتشو میتونستم ببینم.. تو همون حالت بعد از یه مکس یه تکونی خورده بودم که قدم اولو بردارم که برگشت و (مثل طلبکارا) یه لیوان از توی سینی برداشت..
تو اون لحظات واقعن حالم بد شده بود بخاطر همین یادم نیست که ازش پرسیدم قند بر میداره یا نه..! یا پرسیدم و اون هیچ جوابی نداد و من از کنارش رد شدم، یا اینکه اصلا ازش نپرسیدم.. با اینکه برخورد و رفتارام باهاش دیگه اصلا برام مهم نیست ولی این فراموش کردن جزئیات یکم رو اعصابمه.. دست اخر سینی رو با سه چهار تا لیوان باقی مونده داخلش گذاشتم یه گوشه.. خودم اصلا نمیتونستم چیزی بخورم..
رفتم نشستم سر جام.. واقعا احساس سرما میکردم.. از درون یخ زده بودم.. شوکه شده بودم.. تا این که دیدم بچه ها ده متر جلو تر از من دور هم جمع شدن و اون هم، یکی از اون جمع ـه.. نمیتونستم به اونجا نگاه کنم بخاطر همین سرمو انداختم پایین و به صداها گوش کردم.. متوجه حرف دو تا از بازاریا شدم که داشتن میگفتن : ...خاطره خوبی میشه واسشون.. فلانی واقعا تخم مرغاشو خوشمزه درست میکنه... فهمیدم استاد واسمون صبحانه هم گرفته.. مشغول طرح زدن بودم که یکی دوتا از بچه ها (یادتونه باشه یکیشون هست م.) صدا کردن نیما تو ام بیا بخور.. گفتم نه مرسی.. حتی یکی از همون بازاری ها هم اومد بهم گفت تو ام برو بخور خوشمزستا.. و من بهش گفتم مرسی میل ندارم..!
بعد از چند دقیقه متوجه رد شدن استاد از کنارم شدم بخاطر همین از جام بلند شدم تا کارمو بهش نشون بدم و ازش راهنمایی بخام.. راهنمایی رو کرد و گفت برای شونزده نفر گرفتما، تو خوردی؟ منم به دروغ گفتم اره استاد ممنون.. گفت مطمئنی؟ گفتم نه استاد ببخشید حالم زیاد خوب نیست.. گفت پس وقتی همه خوردن سینیا رو بردار ببر همون جایی که چای هارو گرفتی.. منم چشمی گفتم و نشستم سر جام.. بعدا فهمیدم یکی از تخم مرغا اضافه اومده بوده..!
موقع برگشتن وایساده بودم و داشتم با یکی از بچه ها حرف میزدم.. کنار صندلیش بودم ولی خودش نبود.. وقتی اومد میتونست از پشت سرم رد بشه و بره سراغ وسایلش ولی اومد با حالت عصبانی از فاصله بین ما رد شد، بخاطر همین من محبور شدم یه قدم برم عقب که جا برای عبورش باشه.. (و اونجا دیگه کاملا مطمئن شدم که حسش از ناراحتیو اینا فراتره و انگار دوست داشته منو هل بده اصلا از شهرشون بندازه بیرون..)
رفتیم دانشکده و یبار دیگه تو بوفه چشمم تو چشمای عصبانیش افتاد.. تا اون لحظه فکر میکردم واقعا تقصیر من بوده.. ولی زمان زیادی نگذشت که لئو جواب پیام هامو داد و تونستم از بیرون به ماجرا نگاه کنم.. خودمو جمع و جور کردم و واسه کارگاه ساعت دو خودمو رسوندم دانشکده.. اون موقع دیگه به این نتیجه رسیده بودم که ندیده بگیرمش..
اونجا دیگه مث قبل باش رفتار نکردم.. هیچ وقتم نمیکنم..! ولی م. گفت نیما امروز قهر بود هیچی ام نخورد.. تنها پشیمونیم از همین غصه هایی ـه که الکی خوردم..
#
حالا دلیل این تغییر رو من نمیتونم صد درصد بگم که چی بوده.. شما هم میتونین نظر خودتونو راجع بهش داشته باشین.. ولی بنظر من و اکثر اونایی که باهاشون صحبت کردم، اون دیگه زیاده روی کرده و به بیان دیگه، داره خودشو یجوری میگیره که انگار حالا کی هست.. البته درسته که منم خیلی یهویی همه چیزو بهش گفتم ولی اونم نباید همچین رفتار ناشیانه ای (واقعن همین صفت بنظرم میرسه) از خودش نشون میداد.. چون بیشتر از سه روز فرصت داشت که یکم به رفتاری که قراره داشته باشه فکر کنه.. و من دیگه به این ادم هیچ وقت نه اهمیت میدم نه حتی نگاهش میکنم..! چون شخصیت مهربونی که با تلقین ازش تو ذهنم ساخته بودم، در واقع یه مدل ضعیف که تو یه موقعیت عادی نمیدونه باید چه رفتاری داشته باشه بیشتر نبود..! و کسی که الکی مغروره..!